در البرز، میراثفرهنگی نه در قابها محصور مانده و نه به گذشتهای دور تبعید شده است. اینجا، تاریخ در زندگی روزمره جریان دارد؛ در همنشینی اقوام، در صداهای شهر، در آیینها و بناهایی که هنوز نفس میکشند. البرز، روایتی زنده از ایران متکثر است؛ روایتی که هر روز بازنویسی میشود.
Thank you for reading this post, don't forget to subscribe!نادر زینالی، مدیرکل میراثفرهنگی، گردشگری و صنایعدستی البرز در یادداشتی نوشت: صبح، در البرز شبیه هیچجای دیگر آغاز نمیشود. نه بهخاطر کوههایی که سایهشان روی شهر افتاده، نه بهخاطر نزدیکیاش به تهران؛ بلکه بهخاطر صداها. صداهایی که در شلوغی شهر به گوش میرسد و هویت این جغرافیا را شکل میدهد. صدای نانوای محله که به زبان کردی حرف میزند و با لهجهای دیگر پاسخ میگیرد. بوی نان سنگک، با عطر غذایی که از پنجره خانهای دیگر بیرون میزند، در هوا گره میخورد. البرز یک روایت زنده است؛ روایتی که از همنشینی ساخته شده، نه از حذف و یکدستسازی.
زندگی روزمره در البرز، نتیجه سالها همزیستی آرام و تدریجی اقوام است. البرز را نمیشود با یک واژه، یک هویت مشخص یا حتی یک تصویر واحد توضیح داد. این استان، تکهتکه است؛ اما نه پراکنده و گسسته. تکههایی که هرکدام رنگ، صدا، آیین و خاطرهای دارند و در کنار هم، تصویری بزرگتر از ایران را شکل دادهاند؛ تصویری که تنوع در آن نه تهدید، بلکه فرصت است.
البرز، محصول مهاجرت است؛ اما نه مهاجرتی بیریشه و بیهویت. موجهای انسانی که در دهههای مختلف، از شمال و غرب و جنوب و شرق کشور به این جغرافیا رسیدهاند، فقط نیروی کار یا جمعیت تازه نبودند. آنها فرهنگ، آیین، زبان، موسیقی و خوراک آوردند. هر خانواده، با چمدانی از خاطره و حافظه فرهنگی، به این استان پا گذاشت و البرز، بهجای آنکه این تفاوتها را در خود حل کند، اجازه داد کنار هم باقی بمانند و بهتدریج با هم گفتوگو کنند.
در کوچههای کرج، فردیس، ساوجبلاغ و نظرآباد، زبانها گاهی در هم میلغزند. آذری با فارسی محاورهای، کردی با ضرباهنگ شمالی و واژههایی که ریشهشان دورتر از این جغرافیاست، در مکالمههای روزمره شنیده میشود. این تنوع زبانی و فرهنگی بخشی از زیست روزمره مردم است. چیزی که نه فقط در جشنها و مناسبتها، بلکه در زندگی عادی، در خرید روزانه، در همسایگیها و روابط اجتماعی دیده میشود.
اما البرز فقط روایت امروز نیست. زیر این لایه پرجنبوجوش، تاریخی آرام و عمیق جریان دارد؛ تاریخی که گاهی سر بلند میکند و خودش را نشان میدهد. تاریخی که اگر کمی مکث کنیم و گوش بدهیم، حرفهای زیادی برای گفتن دارد.
کاخ شمس، یکی از همین نشانههاست. بنایی که در پیوندی روشن با طبیعت اطرافش شکل گرفته و از دورهای سخن میگوید که نگاه به فضا، زیبایی و قدرت، معنای دیگری داشت. اگر صبح زود پیش از آنکه شلوغی شهر آغاز شود به آن سری بزنی، سکوتی را حس میکنی که از گذشته مانده است. معماری، باغها و نسبت بنا با محیط پیرامون، یادآور دورهای است که طبیعت بخشی از تعریف زندگی بود، نه عنصری حذفشده. این کاخ، نه فقط یک اثر تاریخی، بلکه نشانهای از تغییر نگاه انسان به فضا و زیست شهری است.
پل دختر، در سوی دیگر، روایت ایستادگی و استمرار است. پلی که قرنها عبور را تاب آورده، بیآنکه خودنمایی کند. این پل، شاهد گذر کاروانها و مسافرانی بوده که از این مسیر عبور کردهاند؛ مردمی که کالا، خبر و فرهنگ را با خود جابهجا کردهاند. البرز، همواره گذرگاه بوده است؛ نه حاشیهای خاموش، بلکه نقطهای مؤثر در مسیر ارتباطات. همین گذرگاه بودن، به آن هویتی داده که در آن، توقف و مکث هم معنا پیدا میکند.
کاروانسرای شاه عباسی، نمونهای روشن از این مکث است. جایی برای استراحت، گفتوگو و تبادل. در این فضاها، فقط تجارت شکل نمیگرفت؛ فرهنگها به هم میرسیدند. زبانها شنیده میشدند و آیینها دیده میشدند. البرز، قرنها پیش از آنکه به استان تبدیل شود، محل برخورد و تعامل فرهنگی بوده است.
اما اگر تاریخ را فقط در سنگ و آجر ببینیم، بخش مهمی از میراث البرز را نادیده گرفتهایم. میراث فرهنگی این استان، در آیینها زنده مانده است؛ در جشنهایی که هنوز برگزار میشوند، در موسیقیهایی که از نسلی به نسل دیگر منتقل شدهاند و در غذاهایی که دستور پختشان بخشی از حافظه خانوادگی است.
در البرز، غذا فقط غذا نیست؛ روایت است. خوراکهای ترکها با سادگی و استحکامشان، غذاهای شمالی با عطر سبزی و رطوبت، خوراکهای کردی با طعم کوه و صبر و غذاهای محلی لرها و بلوچها، هرکدام بخشی از یک داستان بزرگترند. سفرهها، اینجا مرز نمیکشند؛ گفتوگو میسازند و تجربه مشترک خلق میکنند.
بازارهای محلی البرز، صحنه زنده این گفتوگو هستند. جایی که صنایع دستی هنوز کاربرد دارند و فقط برای نمایش نیستند. دستساختههایی که از دل فرهنگ بیرون آمدهاند و همچنان به زندگی روزمره وصلاند. موسیقی محلی، گاهی در همین فضاها شنیده میشود. البرز، فرهنگ را در ویترین نگذاشته؛ آن را در جریان زندگی نگه داشته است.
در میان این روایتهای انسانی، طبیعت نیز سهم خود را دارد. باغ لالهها، نمونهای روشن از پیوند طبیعت و فرهنگ است. جایی که رنگ و زندگی، هر سال تکرار میشود. لالهها میآیند و میروند؛ درست شبیه انسانهایی که این استان را ساختهاند. شاید به همین دلیل است که این باغ، فقط یک جاذبه گردشگری نیست، بلکه استعارهای از تداوم و باززایی است.
حمام مصباح، یادآور زمانی است که «با هم بودن» خود یک آیین اجتماعی بود. حمام، فضایی برای دیدار، گفتوگو و شکلگیری روابط اجتماعی محسوب میشد. امروز، اگرچه کارکرد آن تغییر کرده، اما حافظهاش هنوز در شهر جاری است.
کاخ ناصری، در سوی دیگر، تصویری متفاوت ارائه میدهد. شکوه و تزئینات آن، بازتابی از سبک زندگی اشرافی و فاصلههای اجتماعی گذشته است. البرز، این تضادها را در دل خود نگه داشته و تاریخ را بیسانسور روایت میکند.
تپههای باستانی ینگه امام و ازبکی، ما را به لایههای عمیقتری از تاریخ میبرد؛ جایی که تاریخ دیگر نوشته نیست، بلکه در خاک نهفته است. این تپهها، شاهد زندگیهایی هستند که پیش از شهرهای امروز، در این جغرافیا جریان داشتهاند. البرز، فقط استان امروز نیست؛ مجموعهای از لایههای تاریخی است که باید بارها خوانده شود.
نزدیکی به تهران، البرز را در موقعیتی خاص قرار داده است؛ موقعیتی میان فرصت و چالش. نه میخواهد در سایه پایتخت محو شود و نه میتواند از آن جدا بماند. همین وضعیت، هویتی سیال و پویا برای استان ساخته است؛ هویتی که مدام در حال بازتعریف است.
جشنها و مراسم در البرز، ترکیبی از سنت و زندگی شهریاند. نه کاملاً بومی ماندهاند و نه کاملاً مدرن شدهاند. در همین تلفیق، جذابیت و پویایی شکل گرفته است. البرز، جایی است که میتوان همزمان گذشته را دید و حال را لمس کرد.
در نهایت، البرز را باید تجربه کرد. باید در خیابانهایش راه رفت، در بازارهایش مکث کرد، به صداهایش گوش داد و طعمهایش را چشید. این استان، داستانی است که هنوز نوشته میشود؛ داستانی درباره همزیستی، حافظه فرهنگی، تغییر و زندگی. این استان شاید از نظر جغرافیایی کوچک باشد، اما روایتش بزرگ است؛ روایتی که اگر درست خوانده شود، تصویری زنده از ایران متکثر و در حال شدن را پیش چشم میگذارد.
انتهای پیام/
دبیر مهدی ارجمند













از شما سپاسگزاریم که نظرات و پیشنهادات سازنده تان را با ما در میان می گذارید